بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
ماه ، لبخندِ تو را گاهی تداعی می کند با زبانِ بی زبانی ، دلربائی می کند مأمنِ آغوش را با بوسه های گرم خود وقتِ هم بستر شدن کشور گشائی می کند شب به قربانگاهِ می بُردم خیالت را ولی عشق بازی قصه را قدری جنائی می کند ماه آتش می زند خاموشیِ این حجله را گاه در اعماقِ چشمم خود نمائی می کند شب میآمیزد گریبان را به مه فامی چنین عرصه ی تنگِ گلویش را طلائی می کند محضِ شیرین تر شدن می چینَمَت روی لبم شعر گفتن از تو آدم را هوایی می کند جای لبخندت کمی افتاده بر پیشانی ام اخم دارد در من عزمِ جا به جائی می کند باز می جنبد زبانم می چکاند واژه یی طعمِ قندِ بوسه را شاید تداعی می کند #مطهره_احمدی آن که در آیینه زل می زد به من ، من نیستم می شِکستم تا بفهماند به من ، زن نیستم با ترَک هایی که بر می داشت زخمی تر شدم دیر فهمیدم در ا ین آیینه نشکن نیستم مو پریشان کردنم را دوست دارم بعد ازین زل زدن هایی که قربانی خشمن نیستم شانه ای میخواست ازمعشوقه دلجویی کند گرچه می دانست اهل گریه کردن نیستم قهر میکرد و سکوتش بغض تلخم راشکست بعدِ از جان رفتنش در محضرِ تن نیستم هر قدم می رفت باخود می شمردم لحظه را دیگر حتی با خودم تا پای مردن نیستم می شِکست و برد از دلواپسی هایم شبی خوب می دانست با آیینه دشمن نیستم. #مطهره_احمدی @MotahareAhmadiii جگر گوشه کجا جز بند بند استخوانهایم وطن داری؟ کجای سینه ات نزدیکتر از دکمه های پیرِهن داری ؟ پُرم از دل تپیدنهای بی آزار ، گاهی خالی از خویشم کجا از جانِ من لبریزتر ، در بی قراری های تن داری به نامِ ماه درچشمانِ شب آتش زدی خواب و خیالم را کمی شرجی تر از مرداد شد حالم ، هوای آمدن داری؟ در آشوبم فقط طوفانی از هُرمِ نفسهای تو جا مانده پناهی دِنج تر از محضر آسوده ی آغوش من داری؟ به این آیینه های خسته ی مبهوت در ابری ترین فصلش کجای قصه ی شیرین مان یک روز قصد سر زدن داری؟ چنان محصور کن در بازوانت انتظارم را جگر گوشه ببینی تا کجا در بند بندِ استخوانهایم وطن داری. #مطهره_احمدی تقدیم به جگرگوشه ام ماهان الهی بسلامت برگردی عزیزترینم ماه قشنگم حسرتِ جا مانده ام گر چه غزل می شوی می شکنم در تنت، مثل بغل می شوی عشق می خواهد از امشب ، که مُردد باشد حرفش این است که باغیرِ خودش بد باشد بند ها را ببُرد یک شبه تسلیم شود به خداوندِ دلش کافر و مرتد باشد درد دارد بزند زیرِ قرارش برود باز قصدش زدنِ زخمِ مجدد باشد زخم اینست که در قصه ی شومش هربار تنِ بی جامه و عریانیِ ممتد باشد قصه اینست که در وادی مجنون صفتان دلِ معشوقه شکستن غمِ بی حد باشد درد دارد بزنی قیدِ دلت را یک شب عشق حق دارد اگر باز مردد باشد. #مطهره_احمدی بشکاف صَحنِ سینه را دل، دل نخواهد شد سِحری که خواندی ، تا ابد باطل نخواهد شد این زخم های مزمنِ جا مانده ی تب دار جائی به جز ويرانه ها نازل نخواهد شد بعد از نبردی این چنین بی هیچ تردیدی در جنگِ مان آتش بسی حاصل نخواهد شد من دیر فهمیدم که در دارالمجانین هم دیوانه ای بعد از جنون ، عاقل نخواهد شد افسون کن این صحن و سرای خالی از دل را دریا حریفِ فتنه ی ساحل نخواهد شد بشکاف شاید با دو چشمان شبت دیدی این ماه ، دیگر سمتِ تو مایل نخواهد شد جادو شد این ماتم سرای بی تپش اما سِحری که خواندی لااقل باطل نخواهد شد. #مطهره_احمدی رو به افق نشسته ام با تو قیام می کنم قصه ی نا تمام را با تو تمام می کنم وسوسه های خواب را کهنگیِ شراب را جز دو پیاله از خودت حیف وحرام می کنم مستم و در حوالی ات ، یکسره پرسه میزنم دامنِ شب گرفته ام صحبتِ جام می کنم نذر همیشه کرده ام عرصه ی تنگ سینه را رو به دریچه ی دلت صبرِ مُدام می کنم ضربه ی تازیانه ها خورده به شانه ام ولی حوصله ی چموش را یک شبه رام می کنم نازِ تو را که می کشم ، قافیه تازه می شود با کلمات پخته ام ، عَرضه ی نام می کنم فصلِ دوباره تر شدن ،حنجره را به باد داد این غمِ نا تمام را با تو تمام می کنم. #مطهره_احمدی هوای بودنت در سینه ام جا مانده باور کن بمان با لحظه های بی قرارم تا ابد سر کن از آن چشمان بی رحمت تماشا کن که ویرانم بِباران ، گونه ی تب دارِ خشکم را کمی تر کن چنان طوفان به پا کن تا غرورم را بشورانی فقط محکم در آغوشِم بگیر و باز پرپر کن خودم در بندِ بندِ بی کسی های خودم حبسم تو هم زخمم بزن حالِ بدم را باز بدتر کن به قابِ چوبیِ یک پنجره دل بسته ام بی تو بیا بی تابیِ این سینه را در لحظه کمتر کن هوای بودنت مهری نشانده در تنم اما بمان پائیز ها را خط بزن مغلوبِ آذر کن چه بیرحمانه جاری میشوی ازگوشه ی چشمم ببار و در دل بی تابِ من آشوبِ دیگر کن. #مطهره_احمدی زنی هر شب به جای بوسه قدری آه می نوشد شرابی مختصر با میل و بی اِکراه می نوشد پیا پِی جرعه های تلخِ را با اشتیاقی تند به وقتِ زُل زدن در چشم های ماه می نوشد به هم می ریزد و می بافد آن موهای صافش را کمی در خواب هم با دامن کوتاه می نوشد هوایِ بسترش گاهی کمی ابری و بارانی ست لبی از گونه اش در لحظه ای جانکاه می نوشد پناهش می شود آغوش، اما سرد و تو خالی تنَش هرشب ازین جان کندنِ دل خواه می نوشد ملالی نیست جامِ حوصله لبریز تر خوب است زنی در خواب هایش جرعه ای هم آه می نوشد. #مطهره_احمدی پریشان می شود زخمی که دل باشد دچارش فقط میسوزد وجان میکَنَد هر شب کنارَش مداوایی ندارد مانده در پستوی سینه به کندی می تپد اندوه در بندِ حصارش هراسان می شود دور از نفس های مکرر شبیه شاخه یی خشکیده پهلوی مزارش تجسم میکند شوقی که در آیینه می کاشت همان شوری که شد آوار بر این شوره زارش در آغوش نفس گاهی تپش ها بی قرارند زمان چرخید وساکن کرد جان را در مدارش کمی آرام باید بوسه بر خاکسترش زد همان زخم عمیقی را که دل باشد دچارش #مطهره_احمدی @MotahareAhmadiii



در دل ویرانِ من یک تنه حل می شوی
با من و تنهایی ام حبس در آئینه ای
گاه به سر گرمیِ بوسه بدل می شوی
هر چه تقلا کنم ، باز پُری در دلم
باید ازین تلخی ام جان بچِکانم ولی
روی لبم بی هوا طعمِ عسل می شوی
چیدن گندم فقط حسرت آدم نشد
همدمِ رسوایی ام قبلِ ازل می شوی
درگپ وگفتی چنین، جان به لب آورده ای
سوژه ی شیرین هر بحث وجدل میشوی
حسرت پنهانی ام گر چه غزل می شوی
مایه ی بی رحمیِ اهل محل می شوی
#مطهره_احمدی






| Design By : Mihantheme |

