بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
ازین اندوه پر تکرار ازین آشفته ی غم دار گریزانم پراز شعر نوام اما ازین اشعار طوطی وار گریزانم چرا فال خوشی هرگز نمی بینم ته فنجان صبرم هر شب و هربار نمیدانم چه شد آن دانه های سبز ابریشم چرا مشغول رویا بافی ام انگار نمیدانم تمام قصه هایم ختم شد اما نه مجنون تر کسی دیدم نه لیلی وار پریشانم به لبهایم رسیده جان پر دردم چه شد آن شاعر سرشار حیرانم نمیدانم. پذیرا شو هبوطم را از ماورای قلبت به تنهاییه ناگزیر پذیرا شو حسادت مرا و تماشا کن که چگونه به آغوش سکوت بازمیگردم. شعرهای نگفته ام دوباره گل خواهد کرد با بهار آمدنت و هیجان ماندنت چه روزگار عاشقانه ای خواهم داشت با تو. 


![]()
| Design By : Mihantheme |

