محبت

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.

دل خسته ام از حسرتِ یاری که نیامد

شاکی تر ازآن فصل بهاری که نیامد

دی رفت و پر از خاطره شد بهمن سردش

ماندم نگران ، پشت حصاری که نیامد

بااسمِ خودش هر چه صدا کردمش از دور

بند است دو دستش پی کاری که نیامد

ها شد همه ی بازدم و پنجره وا شد

هی خانه تکاندیم و غباری که نیامد

طی شد سفر و سردیِ راهم سپری شد

آزرده ام از سوتِ قطاری که نیامد

گل، بوسه زنان در بغلِ گرمِ تنش بود

یک رهگذر ازسمت مزاری که نیامد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ساعت 18:35 توسط مطهره | |

عجیب رم می کرد خرمن موهایش

وقتی که باد هم

ساز مخالف میزد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ساعت 1:4 توسط مطهره | |

کدام هیزم خشکی

پس از شکنجه ی بهمن

دوباره گل خواهد کرد

زبان شعرهای حزینش!

#مطهره احمدی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 18:32 توسط مطهره | |

به حنجره ای مبتلای سکوت می نگرم

که دست سردِ زمستان

هوایی اش کرده

و از لب خشکیده اش به جز آهی

میان بیت‌های نگفته اش

نمی چکد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:3 توسط مطهره | |

چه روزهای بلندی بدون تو سر شد

و سهم حوصله شاید

پر از خیال تو بودن

بوقت بی خوابی

به ذهنِ ماه رسید.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:2 توسط مطهره | |

نگاهِ سردِ پنجره ها

به قامتِ عریان

به بخت های سپیدِ به تن نشسته ی تو

و ماتِ فصلِ خاطره هایی که تاب می خوردند

مُدام می بارد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:1 توسط مطهره | |

کجای غربتِ شب را

به جستجویِ سکوتت

نگشته ام حیران!

تمامِ من پُرِ درد است و

لحظه ها شاهد

که در حوالیِ صبرم

خیال آمدنت را

زلال می بیند.

نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 23:57 توسط مطهره | |

ازمرگ برگها به تنِ خیسِ پنجره

آواز می چکد

آنسوی مرز، درد به معراج رفت و باز

پرواز می چکد

باران هبوط می کند از هفت آسمان

دل می کنَد از غصه و با ساز می چکد

از هر مژه ی چشم سیاهش دوباره اشک

بر چال گونه رد شده با ناز می چکد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:21 توسط مطهره | |

کم مانده تارهای سرم از شقیقه ها

تا موجهای پریشانِ رنگ شب

از ساقه گل دهند

از بس گره زدیم به یاد تو

خواب را.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:20 توسط مطهره | |

قابی، که از پس سرمای پنجره

زل می زنی به سراپای بودنم

بیرون بیا که هوا نیمه ابری است

قدری ببار به تن خشکِ باغها

چیزی بگو و درونم نفس بکش

روشن نمی کنند شب را چراغ ها.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:17 توسط مطهره | |

Design By : Mihantheme