بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
ازمرگ برگها به تنِ خیسِ پنجره آواز می چکد آنسوی مرز، درد به معراج رفت و باز پرواز می چکد باران هبوط می کند از هفت آسمان دل می کنَد از غصه و با ساز می چکد از هر مژه ی چشم سیاهش دوباره اشک بر چال گونه رد شده با ناز می چکد. #مطهره احمدی کم مانده تارهای سرم از شقیقه ها تا موجهای پریشانِ رنگ شب از ساقه گل دهند از بس گره زدیم به یاد تو خواب را. #مطهره احمدی قابی، که از پس سرمای پنجره زل می زنی به سراپای بودنم بیرون بیا که هوا نیمه ابری است قدری ببار به تن خشکِ باغها چیزی بگو و درونم نفس بکش روشن نمی کنند شب را چراغ ها. #مطهره احمدی بوی تو دارد از سر شب تا هوای صبح هر جای خانه را که قدم می زنم تویی.. #مطهره احمدی من در عبور از چشمه ای بیدار سمت تو می آیم بی هیچ ردی از حضورِ بی صدای تو در پیله ای از جنسِ ابریشم با روحِ تنها مانده ی بی تن سمتِ تو راهی می شوم تا مرزِ ویرانی با دستهای خالی از اندوه در شاخه های سبزِ آغوشِت دیوار میچینم. #مطهره احمدی شب در پناهِ ریسه های برقِ لبخندت با لهجه ی شیرین تر از قندت هی خواب می بافم میبینمت آن سوی دریاچه در عرشه ای ساکن لنگر به جانِ بسترِ یخ بسته ی غربت انداختی امّا دلتنگِ بغضِ وقتِ دیداری... #مطهره احمدی ابری ترین فصلی، که می نوشانی ام باران راهی نمانده تا رسیدن ،مقصدم اندوهِ بی پایان دلشوره های ممتدِ خاموش ، پر تکرار و جانفرسا آغوشِ تن بی تاب تو، در بستری بی جان ساعت به ساعت طی نشد شب ، بی خیالِ اشک دی ماهیِ آرامم اما بی نهایت عاشقِ باران #مطهره احمدی همچون شبی که در آغوش می کشد تنهاییِ انبوهِ ماهم را تو خاموشی... #مطهره احمدی نشانی از تو ندارم که رو به دیدارت به قبله گاه حضورت باستجابتِ آه زبان به گفتنِ شعری که ماه می خوانم دوباره جان گیرد. #مطهره احمدی کو آن ستاره ی انبوه در شبی بیدار که از کرانه ی سنگینِ آستانِ شفق به روی روشن چشمم چو ماه بنشانم. #مطهره احمدی









| Design By : Mihantheme |

