محبت

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.

ازمرگ برگها به تنِ خیسِ پنجره

آواز می چکد

آنسوی مرز، درد به معراج رفت و باز

پرواز می چکد

باران هبوط می کند از هفت آسمان

دل می کنَد از غصه و با ساز می چکد

از هر مژه ی چشم سیاهش دوباره اشک

بر چال گونه رد شده با ناز می چکد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:21 توسط مطهره | |

کم مانده تارهای سرم از شقیقه ها

تا موجهای پریشانِ رنگ شب

از ساقه گل دهند

از بس گره زدیم به یاد تو

خواب را.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:20 توسط مطهره | |

قابی، که از پس سرمای پنجره

زل می زنی به سراپای بودنم

بیرون بیا که هوا نیمه ابری است

قدری ببار به تن خشکِ باغها

چیزی بگو و درونم نفس بکش

روشن نمی کنند شب را چراغ ها.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:17 توسط مطهره | |

بوی تو دارد از سر شب تا هوای صبح

هر جای خانه را که قدم می زنم تویی..

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:17 توسط مطهره | |

من در عبور از چشمه ای بیدار

سمت تو می آیم

بی هیچ ردی از حضورِ بی صدای تو

در پیله ای از جنسِ ابریشم

با روحِ تنها مانده ی بی تن

سمتِ تو راهی می شوم

تا مرزِ ویرانی

با دستهای خالی از اندوه

در شاخه های سبزِ آغوشِت

دیوار میچینم.

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:16 توسط مطهره | |

شب در پناهِ ریسه های برقِ لبخندت

با لهجه ی شیرین تر از قندت

هی خواب می بافم

میبینمت آن سوی دریاچه

در عرشه ای ساکن

لنگر به جانِ بسترِ یخ بسته ی غربت

انداختی امّا

دلتنگِ بغضِ وقتِ دیداری...

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:16 توسط مطهره | |

ابری ترین فصلی، که می نوشانی ام باران

راهی نمانده تا رسیدن ،مقصدم اندوهِ بی پایان

دلشوره های ممتدِ خاموش ، پر تکرار و جانفرسا

آغوشِ تن بی تاب تو، در بستری بی جان

ساعت به ساعت طی نشد شب ، بی خیالِ اشک

دی ماهیِ آرامم اما بی نهایت عاشقِ باران

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:15 توسط مطهره | |

همچون شبی

که در آغوش می کشد

تنهاییِ انبوهِ ماهم را

تو خاموشی...

#مطهره احمدی

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ساعت 23:14 توسط مطهره | |

نشانی از تو ندارم

که رو به دیدارت

به قبله گاه حضورت

باستجابتِ آه

زبان به گفتنِ شعری

که ماه می خوانم

دوباره جان گیرد.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ساعت 13:50 توسط مطهره | |

کو آن ستاره ی انبوه

در شبی بیدار

که از کرانه ی سنگینِ آستانِ شفق

به روی روشن چشمم

چو ماه بنشانم.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ساعت 13:49 توسط مطهره | |

Design By : Mihantheme