بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
دل خسته ام از حسرتِ یاری که نیامد شاکی تر ازآن فصل بهاری که نیامد دی رفت و پر از خاطره شد بهمن سردش ماندم نگران ، پشت حصاری که نیامد بااسمِ خودش هر چه صدا کردمش از دور بند است دو دستش پی کاری که نیامد ها شد همه ی بازدم و پنجره وا شد هی خانه تکاندیم و غباری که نیامد طی شد سفر و سردیِ راهم سپری شد آزرده ام از سوتِ قطاری که نیامد گل، بوسه زنان در بغلِ گرمِ تنش بود یک رهگذر ازسمت مزاری که نیامد. #مطهره احمدی عجیب رم می کرد خرمن موهایش وقتی که باد هم ساز مخالف میزد. #مطهره احمدی کدام هیزم خشکی پس از شکنجه ی بهمن دوباره گل خواهد کرد زبان شعرهای حزینش! #مطهره احمدی به حنجره ای مبتلای سکوت می نگرم که دست سردِ زمستان هوایی اش کرده و از لب خشکیده اش به جز آهی میان بیتهای نگفته اش نمی چکد. #مطهره احمدی چه روزهای بلندی بدون تو سر شد و سهم حوصله شاید پر از خیال تو بودن بوقت بی خوابی به ذهنِ ماه رسید. #مطهره احمدی نگاهِ سردِ پنجره ها به قامتِ عریان به بخت های سپیدِ به تن نشسته ی تو و ماتِ فصلِ خاطره هایی که تاب می خوردند مُدام می بارد. #مطهره احمدی کجای غربتِ شب را به جستجویِ سکوتت نگشته ام حیران! تمامِ من پُرِ درد است و لحظه ها شاهد که در حوالیِ صبرم خیال آمدنت را زلال می بیند. ازمرگ برگها به تنِ خیسِ پنجره آواز می چکد آنسوی مرز، درد به معراج رفت و باز پرواز می چکد باران هبوط می کند از هفت آسمان دل می کنَد از غصه و با ساز می چکد از هر مژه ی چشم سیاهش دوباره اشک بر چال گونه رد شده با ناز می چکد. #مطهره احمدی کم مانده تارهای سرم از شقیقه ها تا موجهای پریشانِ رنگ شب از ساقه گل دهند از بس گره زدیم به یاد تو خواب را. #مطهره احمدی قابی، که از پس سرمای پنجره زل می زنی به سراپای بودنم بیرون بیا که هوا نیمه ابری است قدری ببار به تن خشکِ باغها چیزی بگو و درونم نفس بکش روشن نمی کنند شب را چراغ ها. #مطهره احمدی









| Design By : Mihantheme |

