محبت

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.

بودی و نفسهای تو آغشته به جان بود
دستان پُر از پینه ی تو ، سفره ی نان بود
در گوشه ی دنجِ دلِ رنجیده ات انگار
دریاچه ای از نور خدا در جریان بود
لب باز نکردی که نکردی مگر از شوق
دردِ دل تو ناب ترین شعر زمان بود
پاییز شد از لحظه ی پروازِ تَنَت باز
آغوشِ زمین باز شد ، اما نگران بود
باران زد و با بغضِ خودش بدرقه ات کرد
شایسته ترین جای تو آن سویِ جهان بود.

مطهره
۳۰فروردین
روحت در آرامش
خاله ی مهربونم

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت 22:30 توسط مطهره | |

ببار این لحظه های درد را باران
ببَر از خانه فصلِ سرد را باران
خرامان می رود این کاروانِ بغض
خزان کن این بهارِ زرد را باران
درین پایان تلخِ قصه ی شیرین
بگو شعرِ چه باید کرد را باران
ببار و آبرو داری کن این بارَم
نبیند گریه هایِ مرد را باران
بگیر از درسهایِ جبرِ پُر تکرار
تمامِ زوج هایِ فَرد را باران.

مطهره
۲۴فروردین۴۰۴

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 10:41 توسط مطهره | |

دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم
باران به باران، هستی ام را پای تو جاری کنم
شاید ندانی غصه را، در نطفه سوزاندم ولی
ماندم برای بودنِ تو، آبرو داری کنم
جانی که در تن دارمت، من باتو معنا می شوم
نوری نمی سوزانی ام، بی آنکه من کاری کنم
دستی برویِ شانه ام، بگذار دریایی ترین
چشمانِ باران دیده را، مدیونِ بیداری کنم
کفراست اما قبله ام، درمرکز چشمانِ توست
دور تو می گردم فقط، احساس دینداری کنم
باران به باران، ابرهای خسته را باریده ام
دریا شدم آرامشم را، پای تو جاری کنم.

مطهره
20فروردین404

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ساعت 18:14 توسط مطهره | |

تنهایِ بدونِ تو، بی حوصله تر میشه
هرساعتِ تنهاییش بی تو مگه سر میشه!

زُل میزنه به دریا، هی خاطره می چینه
جز تو، تو خیالاتش هیشکی و نمی بینه

ابری شده احوالش، با اینکه هوا صافه
بی حوصله تر میشه، رویاشو نمی بافه

لج می کنه با صبرش، کم مونده که دعوا شه
رو می کنه دستش رو، بغضی که تو چشماشه

دنبال یه آغوشه، بوی تو رو کم داره
دنیای دلش بی تو، یک عالمه غم داره

تنهایِ بدونِ تو، ابرِ پُرِ بارونه
یا جای دلش تنگهِ، یا غصه فراوونه.

مطهره
18فروردین 404

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 14:43 توسط مطهره | |

جهانم، همین گوشه ی دنجِ با تو
گمونم شدم، تشنه ی خنده هاتو
پُر از واژه میشم، بهانم تو باشی
چقد خوبه حرفِ ترانه م تو باشی
همین خلسه های عمیقِ خیالی
به افسرده بودن، نمیده مجالی
کنارتو رنگی شده ، آرزوهام
تو دستای تو، صاف تر میشه موهام
جهانم شدی، رنگِ دریا بگیرم
نفس می کشی تو هوام، تا نمیرم
همین گوشه ی دنجِ با تو بهشته
خدا قصه مونو، چه شیرین نوشته.

مطهره
17فروردین404

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:30 توسط مطهره | |

هبوط ناشیانه ی خورشید و آسمانِ در آب
به گِل نشستنِ ماه و عذاب پشت عذاب
شفق به رنگ کبود و ستاره ها پنهان
به انتظار طلوعِ دوباره ی مهتاب
سکوتِ عاشقانه ی موج و غروبِ تشنه ی شعر
من و ترانه نوشتن، در انتهای کتاب
هزار قصه ی شیرین، بدون یک فرهاد
ظهور می کنی اما، در آستانه ی خواب
چه آیه های غریبی، نشسته در ذهنم
چه زخم هایِ عمیقی، شکسته در این قاب.

مطهره
17فروردین404

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 13:49 توسط مطهره | |

بی تابِ تواَم خسته ی آرام و قراری که ندارم
بن بست شد این ساحل و من راه فراری که ندارم


در بهمنی از خاطره های تو چنان یخ زده شعرم
در قافیه حیرانم و دلتنگِ بهاری که ندارم


دلواپسی ام موج زنان، قصه شدو سمت من آمد
با دلخوشیِ آینه ها، گشت و گذاری که ندارم


دریا نگران، تشنه تر از آب، ولی منتظرت ماند
آغوش شدم رام شود، بعدِ تو کاری که ندارم


دیر آمدنت بغض کنان، یک تنه باران شد و بارید
باران شد و از آینه ام شست، غباری که ندارم


با یک بغل از صبر، پُر از شوقِ حضورت شده قلبم
من منتظرم وقتِ سحر، پشت حصاری که ندارم.

مطهره
15فروردین404

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:10 توسط مطهره | |

تنهاترین ستاره را
از چشمهای شب چیدم
تا دستهایم
غرق نور شوند
و دو دستی
به قفس سینه ام
چسباندم
آن قَدَر محکم
که دردِ نبودنت را
التیام بخشد
و در آینه ی مات اتاقم
تصویری از هیجان آمدنت
جان بگیرد.

مطهره
13فروردین404

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:42 توسط مطهره | |

تا کی سرِ دیر آمدنت صبر بنوشم
هی چشم به در، با گله و درد بجوشم
تا کی نگرانِ تو لب پنجره باشم
هِی گیس بتابانم و هِی شال بپوشم
شب، صبح شدو گوش به زنگم که بیایی
سنگینیِ بار غمت، افتاده به دوشم

دلتنگ شدم، بغض شدم، شعر نوشتم
یک قصه پر از حرفم و انگار خموشم
نه خسته ی تن نیستم و خسته ی جانم
دیر آمدنت برد، حواس از سرِ هوشم.

مطهره ۱۱فروردین۴۰۴

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 3:17 توسط مطهره | |

بند دل اگر پاره نشد، شکست؛ فریاد شدم
شیرین نشدم، تلخ تر از قصه ی فرهاد شدم

باران تر از ابرم، پُر از بغض نباریده ی سرد
غمگین تر از اشکی، که از چشم توافتاد شدم

رویای پرنده بودنم، هیچ شد و شاید سوخت
یک خاطره ی تلخ، که سنگین شده در یاد شدم

آرامشِ من باش، قرارِ دلِ بی قرارِ من
در من اثری کن، که در لحظه کمی شاد شوم.

مطهره
۷فروردین۴۰۳

نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 4:42 توسط مطهره | |

آب از سرم گذشته
اقرار می کنم تو را
که سنگین ترین گناهِ منی
در عینِ بی گناهی
در روزگارِ آدم
به سیبی سُرخ می مانی
در دستانِ خالیِ حوا.

مطهره
۷فروردین۴۰۴

نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:11 توسط مطهره | |

آن سوی پنجره، به گمانم بهار نیست
با اینکه رفته ای، به خیالت دچار نیست
دنیای رنگی ام، که سیاه و سفید شد
در قابِ خالی ات، اثری جز غبار نیست
لبخندِ یخ زده، نمِ خشکیده در نگاه
بغضی گره زده ، به عکسی که تار نیست
در کنجِ خاطره، شبِ در تو یکی شدن
فصلی که خوانده ام، دل من با تو یار نیست
آن سو تر از بهار ، بغلِ بازِ پنجره
رفتی و بعدِ تو، خبری از مزار نیست.

مطهره
۵فروردین۴۰۳

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 10:57 توسط مطهره | |

ایوانِ خانه ام به هوای رسیدنت
نذرِ سکوت کرده، برای شنیدنت

در من صدای دلی تازیانه شد

جان می کَنَد چنان، به نوای تپیدنت

پلکی نمی زنم، که به محض عیان شدن

تا انتهای جاده روم، جایِ دیدنت

گلهای تازه ی سرخی، که بعدِتو

دستی نیامدو ماندند، پایِ چیدنت.

مطهره
۴فروردین۴۰۴

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:2 توسط مطهره | |

تو در خیالِ روشنِ چشمان چون مَنی
من در هوای سبزِ رسیدن، به مأمنی
در روزگارِ تشنه ی گل کردنِ بهار
جان می شوی و جاری و سیّال در تَنی
رویای ماهِ نیمه شبم ، آسمان تویی
پیراهنی به گرمیِ آغوشِ یک زنی
خوابی چنان، که می پری از ذهن خسته ام
یا شعر می شوی، که در پیِ آرام کردنی
رنگین تر از طلوع، افق با تو دیدنی ست
شب را ستاره یی، که اینگونه روشنی
گاهی چو آفتابی و با هر بهانه ای
از راهِ دور به گونه ی من، بوسه می زنی.


مطهره
2فروردین403

نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 15:45 توسط مطهره | |

Design By : Mihantheme