بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
بودی و نفسهای تو آغشته به جان بود ببار این لحظه های درد را باران دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم تنهایِ بدونِ تو، بی حوصله تر میشه جهانم، همین گوشه ی دنجِ با تو هبوط ناشیانه ی خورشید و آسمانِ در آب بی تابِ تواَم خسته ی آرام و قراری که ندارم تنهاترین ستاره را تا کی سرِ دیر آمدنت صبر بنوشم دلتنگ شدم، بغض شدم، شعر نوشتم بند دل اگر پاره نشد، شکست؛ فریاد شدم باران تر از ابرم، پُر از بغض نباریده ی سرد رویای پرنده بودنم، هیچ شد و شاید سوخت آرامشِ من باش، قرارِ دلِ بی قرارِ من مطهره آب از سرم گذشته آن سوی پنجره، به گمانم بهار نیست ایوانِ خانه ام به هوای رسیدنت در من صدای دلی تازیانه شد جان می کَنَد چنان، به نوای تپیدنت پلکی نمی زنم، که به محض عیان شدن تا انتهای جاده روم، جایِ دیدنت گلهای تازه ی سرخی، که بعدِتو دستی نیامدو ماندند، پایِ چیدنت. تو در خیالِ روشنِ چشمان چون مَنی
دستان پُر از پینه ی تو ، سفره ی نان بود
در گوشه ی دنجِ دلِ رنجیده ات انگار
دریاچه ای از نور خدا در جریان بود
لب باز نکردی که نکردی مگر از شوق
دردِ دل تو ناب ترین شعر زمان بود
پاییز شد از لحظه ی پروازِ تَنَت باز
آغوشِ زمین باز شد ، اما نگران بود
باران زد و با بغضِ خودش بدرقه ات کرد
شایسته ترین جای تو آن سویِ جهان بود.
مطهره
۳۰فروردین
روحت در آرامش
خاله ی مهربونم

ببَر از خانه فصلِ سرد را باران
خرامان می رود این کاروانِ بغض
خزان کن این بهارِ زرد را باران
درین پایان تلخِ قصه ی شیرین
بگو شعرِ چه باید کرد را باران
ببار و آبرو داری کن این بارَم
نبیند گریه هایِ مرد را باران
بگیر از درسهایِ جبرِ پُر تکرار
تمامِ زوج هایِ فَرد را باران.
مطهره
۲۴فروردین۴۰۴

باران به باران، هستی ام را پای تو جاری کنم
شاید ندانی غصه را، در نطفه سوزاندم ولی
ماندم برای بودنِ تو، آبرو داری کنم
جانی که در تن دارمت، من باتو معنا می شوم
نوری نمی سوزانی ام، بی آنکه من کاری کنم
دستی برویِ شانه ام، بگذار دریایی ترین
چشمانِ باران دیده را، مدیونِ بیداری کنم
کفراست اما قبله ام، درمرکز چشمانِ توست
دور تو می گردم فقط، احساس دینداری کنم
باران به باران، ابرهای خسته را باریده ام
دریا شدم آرامشم را، پای تو جاری کنم.
مطهره
20فروردین404

هرساعتِ تنهاییش بی تو مگه سر میشه!
زُل میزنه به دریا، هی خاطره می چینه
جز تو، تو خیالاتش هیشکی و نمی بینه
ابری شده احوالش، با اینکه هوا صافه
بی حوصله تر میشه، رویاشو نمی بافه
لج می کنه با صبرش، کم مونده که دعوا شه
رو می کنه دستش رو، بغضی که تو چشماشه
دنبال یه آغوشه، بوی تو رو کم داره
دنیای دلش بی تو، یک عالمه غم داره
تنهایِ بدونِ تو، ابرِ پُرِ بارونه
یا جای دلش تنگهِ، یا غصه فراوونه.
مطهره
18فروردین 404

گمونم شدم، تشنه ی خنده هاتو
پُر از واژه میشم، بهانم تو باشی
چقد خوبه حرفِ ترانه م تو باشی
همین خلسه های عمیقِ خیالی
به افسرده بودن، نمیده مجالی
کنارتو رنگی شده ، آرزوهام
تو دستای تو، صاف تر میشه موهام
جهانم شدی، رنگِ دریا بگیرم
نفس می کشی تو هوام، تا نمیرم
همین گوشه ی دنجِ با تو بهشته
خدا قصه مونو، چه شیرین نوشته.
مطهره
17فروردین404

به گِل نشستنِ ماه و عذاب پشت عذاب
شفق به رنگ کبود و ستاره ها پنهان
به انتظار طلوعِ دوباره ی مهتاب
سکوتِ عاشقانه ی موج و غروبِ تشنه ی شعر
من و ترانه نوشتن، در انتهای کتاب
هزار قصه ی شیرین، بدون یک فرهاد
ظهور می کنی اما، در آستانه ی خواب
چه آیه های غریبی، نشسته در ذهنم
چه زخم هایِ عمیقی، شکسته در این قاب.
مطهره
17فروردین404

بن بست شد این ساحل و من راه فراری که ندارم
در بهمنی از خاطره های تو چنان یخ زده شعرم
در قافیه حیرانم و دلتنگِ بهاری که ندارم
دلواپسی ام موج زنان، قصه شدو سمت من آمد
با دلخوشیِ آینه ها، گشت و گذاری که ندارم
دریا نگران، تشنه تر از آب، ولی منتظرت ماند
آغوش شدم رام شود، بعدِ تو کاری که ندارم
دیر آمدنت بغض کنان، یک تنه باران شد و بارید
باران شد و از آینه ام شست، غباری که ندارم
با یک بغل از صبر، پُر از شوقِ حضورت شده قلبم
من منتظرم وقتِ سحر، پشت حصاری که ندارم.
مطهره
15فروردین404

از چشمهای شب چیدم
تا دستهایم
غرق نور شوند
و دو دستی
به قفس سینه ام
چسباندم
آن قَدَر محکم
که دردِ نبودنت را
التیام بخشد
و در آینه ی مات اتاقم
تصویری از هیجان آمدنت
جان بگیرد.
مطهره
13فروردین404

هی چشم به در، با گله و درد بجوشم
تا کی نگرانِ تو لب پنجره باشم
هِی گیس بتابانم و هِی شال بپوشم
شب، صبح شدو گوش به زنگم که بیایی
سنگینیِ بار غمت، افتاده به دوشم
یک قصه پر از حرفم و انگار خموشم
نه خسته ی تن نیستم و خسته ی جانم
دیر آمدنت برد، حواس از سرِ هوشم.
مطهره ۱۱فروردین۴۰۴

شیرین نشدم، تلخ تر از قصه ی فرهاد شدم
غمگین تر از اشکی، که از چشم توافتاد شدم
یک خاطره ی تلخ، که سنگین شده در یاد شدم
در من اثری کن، که در لحظه کمی شاد شوم.
۷فروردین۴۰۳

اقرار می کنم تو را
که سنگین ترین گناهِ منی
در عینِ بی گناهی
در روزگارِ آدم
به سیبی سُرخ می مانی
در دستانِ خالیِ حوا.
مطهره
۷فروردین۴۰۴

با اینکه رفته ای، به خیالت دچار نیست
دنیای رنگی ام، که سیاه و سفید شد
در قابِ خالی ات، اثری جز غبار نیست
لبخندِ یخ زده، نمِ خشکیده در نگاه
بغضی گره زده ، به عکسی که تار نیست
در کنجِ خاطره، شبِ در تو یکی شدن
فصلی که خوانده ام، دل من با تو یار نیست
آن سو تر از بهار ، بغلِ بازِ پنجره
رفتی و بعدِ تو، خبری از مزار نیست.
مطهره
۵فروردین۴۰۳

نذرِ سکوت کرده، برای شنیدنت
مطهره
۴فروردین۴۰۴

من در هوای سبزِ رسیدن، به مأمنی
در روزگارِ تشنه ی گل کردنِ بهار
جان می شوی و جاری و سیّال در تَنی
رویای ماهِ نیمه شبم ، آسمان تویی
پیراهنی به گرمیِ آغوشِ یک زنی
خوابی چنان، که می پری از ذهن خسته ام
یا شعر می شوی، که در پیِ آرام کردنی
رنگین تر از طلوع، افق با تو دیدنی ست
شب را ستاره یی، که اینگونه روشنی
گاهی چو آفتابی و با هر بهانه ای
از راهِ دور به گونه ی من، بوسه می زنی.
مطهره
2فروردین403
| Design By : Mihantheme |

