بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.
تا آخرین بازدم به جام شیشه ای بودنمان لبخند می ریزم. #مطهره احمدی یک روزنه ،که به لبخند سر زده یک باغِ گل، که به دورش چَپَر زده از کوچه یی، پُرِ از شوق بودنت تا سمتِ تو ، همه اش بال و پَر زده مستانه تر، پیِ دیدارت آمدم با هر قدم ، ضربان بیش تر زده هر ثانیه ، تن و دل سخت در جدال جان میدهم ، سرِ تو باز سرزده باز آ که من، پرِ اصرار و خواهشم از ترسِ شب ، دلِ تنگم به در زده دریا که نه، به دو چشمِ ترَت قسم این روسری،گرِهش را نظر زده می آیی و، به حریم لبانِ من چون آتشی، که به تن بی خبر زده #مطهره احمدی گاهی که می شکنم، لبریزم از گله ها از قولهای نداده، از درد فاصله ها از گیر و دارِ قصه، درین فصلِ پر تنش دستی که سخت ،گرفته نای حوصله ها در لحظه های سرد ، درین دشت پر هراس چون آهوانِ رمیده ،از بسترِ تله ها آسوده می شوم آخر ، با درد تاول ها روز رهاییِ بختم،از شر آبله ها باید جدا کنم از تن، بارِ صبوری را شاید دوباره بپیچد، آوای هل هله ها #مطهره احمدی در انبساطِ جهانم دچارِ افسونِ ناتمامِ توام که روزهایم بی وقفه محکوم به تکرارند. #مطهره احمدی در لحظه ی سرخِ غروب قیام کرده ام تا غروبِ به خون نشسته ی افق را در نهایتِ حضور به کلماتِ بی جانِ شعرهایم بنشانم. #مطهره احمدی در حوالیِ دوست داشتنت پر از هوای توام و چنان گوشه ی دنجِ دلت پهلو گرفته ام تا طپش های جاری در تنت را عمیق تر حس کنم. #مطهره احمدی ماتِ دقیقه های ساکن در خیال توام که چگونه تاب می آورند حجم تلخ نبودنت را. #مطهره احمدی






| Design By : Mihantheme |

