محبت

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.

تا آخرین بازدم

به جام شیشه ای بودنمان

لبخند می ریزم.

#مطهره احمدی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ساعت 23:13 توسط مطهره | |

یک روزنه ،که به لبخند سر زده

یک باغِ گل، که به دورش چَپَر زده

از کوچه یی، پُرِ از شوق بودنت

تا سمتِ تو ، همه اش بال و پَر زده

مستانه تر، پیِ دیدارت آمدم

با هر قدم ، ضربان بیش تر زده

هر ثانیه ، تن و دل سخت در جدال

جان میدهم ، سرِ تو باز سرزده

باز آ که من، پرِ اصرار و خواهشم

از ترسِ شب ، دلِ تنگم به در زده

دریا که نه، به دو چشمِ ترَت قسم

این روسری،گرِهش را نظر زده

می آیی و، به حریم لبانِ من

چون آتشی، که به تن بی خبر زده

#مطهره احمدی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 21:52 توسط مطهره | |

گاهی که می شکنم، لبریزم از گله ها

از قول‌های نداده، از درد فاصله ها

از گیر و دارِ قصه، درین فصلِ پر تنش

دستی که سخت ،گرفته نای حوصله ها

در لحظه های سرد ، درین دشت پر هراس

چون آهوانِ رمیده ،از بسترِ تله ها

آسوده می شوم آخر ، با درد تاول ها

روز رهاییِ بختم،از شر آبله ها

باید جدا کنم از تن، بارِ صبوری را

شاید دوباره بپیچد، آوای هل هله ها

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 22:43 توسط مطهره | |

در انبساطِ جهانم

دچارِ افسونِ ناتمامِ توام

که روزهایم

بی وقفه

محکوم به تکرارند.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 17:34 توسط مطهره | |

در لحظه ی سرخِ غروب

قیام کرده ام

تا غروبِ به خون نشسته ی افق را

در نهایتِ حضور

به کلماتِ بی جانِ شعرهایم

بنشانم.

#مطهره احمدی

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 23:26 توسط مطهره | |

در حوالیِ دوست داشتنت

پر از هوای توام

و چنان گوشه ی دنجِ دلت

پهلو گرفته ام

تا طپش های جاری در تنت را

عمیق تر حس کنم.

#مطهره احمدی

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 6:41 توسط مطهره | |

ماتِ دقیقه های ساکن

در خیال توام

که چگونه تاب می آورند

حجم تلخ نبودنت را.

#مطهره احمدی

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ساعت 6:10 توسط مطهره | |

Design By : Mihantheme