محبت

بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه میدرخشد.

به تماشایِ التماسِ شاخه های روبه آسمان نشسته ایم

و عریان شدنِ بیدهای سربه زیر را

روی بوم خاطراتمان

حَک می کنیم

حتی آسمان این فصل هم

دیگر آبی نیست

هر چند صدای دلنشین چلچله ها

خبراز میزبانی بهار میدهد

به زودی

همه ی خاطراتمان

سبز خواهدشد.

مطهره

۶دی ۴۰۳

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 16:0 توسط مطهره | |

d334851_-6014902549460665115_1211.jpg

رویاهایم را

هر چند کوچک

هر چند محال

هر چند دور

به آب سپردم

شاید روزی، ساعتی یا لحظه ای کوتاه

اجابت شدند میان دستهایت

در لنگرگاهی دنج

به وقت طلوع

ومنِ دور از آغوشت را

به یاد بیاور

که غریبانه در سکوت میخوانمت

چون شعری بلند

وکلماتی که بوی تو را می دهند.

مطهره۶دی۴۰۳

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 15:56 توسط مطهره | |

به نجابت تو می ماند

همه ی آرزوهای بچه گانه ام

معصوم چون چشمانت

پر از هراس

چون یالهای به باد سپرده ات

و گرم

چون آغوشت.

مطهره

۶دی۴۰۳

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 15:51 توسط مطهره | |

پناهگاه کوچکمان را

به یاد بیاور

چه بی شمار

وچه بی منت

شبهایمان را

به تماشای رقص نور

در آسمان دوختیم

وتک درختی بی برگ و بی بار

همراهیِ مان کرد

چه جشن باشکوهی شد

مثل یک کنسرت بی نظیر

غرق در صدای تو

وشعرهایی که از تهِ دلم می جوشید

و رقصِ تماشاییِ نور

در شبِ چشمانت

نمی خواهم به این زودی صبح بشود

کاش کمی بیشتر طول بکشد

هنوز رویایم را نبافته ام۰

مطهره

۶دی۴۰۳

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 23:40 توسط مطهره | |

تلفیقی از طلوعِ تو

و رد پایِ پر از شوقم

که مدام به نقطه ی تلاقی می نگرد

و در زمستانی ترین ماه

حضور تو را سبز می خواهد

گرمتر از باز دم

و پر طپش تر از نوایِ دلتنگی

همراهِ بی دریغم باش

که نه سرمای استخوان سوز

و نه حُزن دوری

حیرانم نکند.

مطهره

۲۱دی۴۰۳

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 23:35 توسط مطهره | |

به آب می سپارمت

تا به یاد بیاوری

زلال ترین خاطراتمان را

در لابه لای قصه ی بی بدیلمان

وکلمات جاری اش را

بازمزمه های پر از هیجانش

در اغوش بگیری

وبه قلوه سنگهای چیده شده

دردلِ مسیر سلام کن

که تاانتهای تنهایی ات

همچنان حباب هایی از خیال می سازند

تا چشمهای بی نظیرت را

آیینه وار به تو نشان دهند.

مطهره

۲۱دی۴۰۳

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 23:30 توسط مطهره | |

مرا ببر به نا کجای آسمان خالی ات

به عمق بی خیالی ات

به ناکجای بیکران

همان که می شناسی اش

همان که می پرستی اش

در آستانه ی عروج

مرا هم آشیانه کن

مراببر به نقش روی بالهای آبی ات

به طرح خال خالی ات

مرا ببر به ناکجا

همان حوالیِ غروب

به آستانه ی شفق

که آرمیده در شکوه

وشعرهای فی البداهه ی مرا

سیاهه کن

پ لابه لای سطرهای خالی ام

اضافه کن

وباز هم مرا ببر به ناکجا

همان سرای عالی ات

همان قرارگاهِ دنج

به مرز بی خیالی ات.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 17:34 توسط مطهره | |

گاهی چنان هوای تو می کنم

که دوست داشتنت

گل می کند، لا به لای شعرهایم

و تورا

بی قافیه می سُرایم

حتی بدونِ وزن

بی هیچ استعاره ای

مثل همیشه

عطرِ تو کافی ست.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:21 توسط مطهره | |

بابونه ای چیدم از سفره ی دلت

باشد که آخرین نفسهایِ دِی

دم نوشی از شفایِ تو،

یاری ام کند

که هیچ سرمایی

در هیچ زمستانی

بیمِ زار و نزار شدنی نباشد

که مرا نایِ تب دار شدن نیست

و همین جرعه ای از تو

در جانم آشوب میکند

تا گُر بگیرم

ودیگر بیمِ فصل سردی را

در دفترِ خاطراتِ مشترکمان

نداشته باشم.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:18 توسط مطهره | |

از لحظه های حسرتِ جا مانده در حباب

چه هراس!

که بایک تلنگر از غبار

اثرش محو می شود

حتی نه جایِ ای کاش گفتن و

نه غصه ای از قصه ی نگفته را

یا ارزوی دلِ برباد رفته را.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:14 توسط مطهره | |

خوشبوترین گلهای دفترم را

چیده ام کنار اسمت

که تشنه ی شنیدنِ شعرهای تواند

همان کلماتی که آرام

سرمی روند ازحوصله ی دلت

و همه ی چپرهای باغمان

از بَر شدند

غوغای سرودنت را.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:9 توسط مطهره | |

نور را می پرستم

هم سخاوتش را

هم آغوش گرمش را

چه بسیارند روزنه ها

و چه اندکند جانهایی که

گریزانند و بزمشان در تاریکیست.

اما کافیست باشد

هم تلالواش

هم آغوش گرمش

بی امان می پرستمش

نور را میگویم.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 9:6 توسط مطهره | |

رنگین تر از طلوعی و در آسمانِ من

هی نور میدهی به تنِ خسته جانِ من

خسته که نه، کمی آشفته ام فقط

اشفته نه، نمی آیی چون بر زبانِ من

شیرین تر از تو هم مگرم هست واژه ای!

قندی تو، آب نمی شوی در دهان من

ماهی، شفقی، ستاره ای، چند کاره ای!

پر کرده نقش ونگارت چون جهانِ من

چشم افق به لطف قدمهات روشن است

روشن تراز تو نیست کسی در نهانِ من

نوری، چراغ شب شکنی، تک ستاره ای

میخواهمت، ظهور کن ای ماهِ جانِ من.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 8:53 توسط مطهره | |

فصل عریانیِ باغ هاست

باشبهای طولانیِ مه گرفته

و روزهایی که رنگ آبی آسمان

در پس ابرهای بغض کرده پنهان است

باید زمستانی باشد،

که انتظار بچسبد

ودستی بیاید که

رنگ بپاشد

به تنِ بی جانِ باغ

با دمی مسیحایی

که زنده کند خاک مرده را

تا عطر شکوفه های باغ

مست کند

مسافرانِ زمان را

که قدم در بهار می گذارند

وبه روزهای سبز

سلام می کنند.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 8:47 توسط مطهره | |

فرض کن جهانم شده ای و

تمامِ تو مرا در آغوش گرفته باشد

همین محال

حتی به قدر پلک زدنی

نقش می زند

ورق های سپید ذهنم را

که مدام از تو بگویم

تا فصلِ داشتنت

شبیه قصه یی شیرین

با پایانی باز

هرشب تکرار شود

شاید تا بی نهایت.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 1:5 توسط مطهره | |

در بستر یخ بسته ی آب

جا مانده از مسیر

در بند سکوت

حرفهای وا مانده در گلو

وطوفانی از هراس

فقط و فقط

اجابت تورا می طلبد

این منِ مستاصل

در زمستانی ترین فصل

نا ممکن است

اگر دستهای تو

یاری ام نکنند.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 0:40 توسط مطهره | |

قیام می کنند پلکهایم

وتو طلوع می کنی

در انتهای شب

به وقت رنگ پاشیدن

در امتداد افق

و آسمان گر گرفته ی سرخ

با نوازش پلکهایم

روحم را آرام می کند

ودر خلسه ای عمیق

تو را می بینم که

به استقبالم آمدی

وماه را

برایم پیشکش آوردی.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 0:36 توسط مطهره | |

عصر بی حوصلگی

در بهمنی که جای تو خالیست

به استخوان رسیده

سرمای دوری ات

وبازدمی که

دوباره احیا کرد

روح رنجور مرا

تا کمی تاب بیاورم

نبودنِ همیشگی ات را

که هر چهار فصلش

زمستان است

وتنها دلخوشی ام

وعده ی آمدنت

در نیمه ی دومِ یک روزِ تعطیل

در میعادگاهمان

بدون حضورِ ابرها.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 0:12 توسط مطهره | |

زل می زنم

به چپرهای عریان

غرق در افکار مه آلودِ باغ

با خیال آمدنت سرگرم می شوم

از باران برگهای سرخ و خشکیده

تا پلک زدنهای خیس اشک

با چاشنیِ صبر

وچشمانی به انتظار گریسته

لحظه شماری می کنم تا آمدنت

در بهاری که جوانه خواهی زد.

مطهره

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 0:8 توسط مطهره | |

به باد می سپارمت

با چشمانی که از سر شفقت

راهی ات می کنند

تا دیاری بی حسرت نور

و به سوی تبار رسولانی

از جنس صبر

آنجا که خوشه هایی از

آرزوهای به دل نشسته

باران می شوند

و دستان خالی

از صمیم قلب

اجابت را در آغوش می گیرند.

مطهره

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 23:57 توسط مطهره | |

من بودن را فراموش کن

منِ مغرورِ خودشیفته

به جنون می کشاند

رویای سپید نو عروس را

در لحظه ی وصال

به رسم دلدادگی

لیلی وار و رقصان

ببخش تمام آرامشت را

به آن که شب و روز

عشق می خوانی اش.

مطهره

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 13:3 توسط مطهره | |

تکه ای از وجودم

جا مانده در صخره ای متروک

درشمالی ترین نقطه ی ماه

وهمچنان تورا می نگرد که چگونه

در لابه لای نورهای سر

فراموش کرده ای

همه ی آنچه که روزی

عشق میخواندمش

مطهره

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:12 توسط مطهره | |

Design By : Mihantheme